تبليغاتX
آن روزها... - بازگشت

آن روزها...

احساس غربت رو میشه اینجا حس کرد ..چقدر با واژه ها غریبه شدم..من همون قریب دیروز و غریبه ی امروزم که دست به قلم شدم برای نوشتن..
سخته بعد مدت ها برقراری ارتباط با واژه ها..موضوعات مختلفی تو ذهنم بالا و پایین میره و اینقدر سرعتشون زیاده که نمیتونم یکیشون رو بگیرم و بهش بگم بشین میخوام از تو بگم!!
به خودم قول دادم مطلب عقیدتی-سیاسی-اجتماعی-انتقادی ننویسم!! امکان داره قلممون به جا جوهر سوزن داشته باشه کسی جیز بشه!!مطلب احساسی هم خیلی وقته دورش یه خط قرمز کشیدم !!خب چی میمونه ؟؟
فکر کنم باید خاطرات رو نبش قبر کنم و از اونا بنویسم مثه همون امین نامه!!نه!!اونم دوست ندارم دیگه!!
چی میمونه راستی؟؟چقدر دایره ی افکارم بردش کم شده!!نه اینکه تا تقی به توقی میخوره تو این فیس بوک خراب شده بلبل نامه میزارم..در نتیجه چیزی نمیمونه برا انباشته شدن جهت وبلاگ!!
فیس..فیس..فیس بوک!!خودشه!!سوژه ی پست بعدی جور شد!!فیس بوک!
خب حالا باید از کجای این فیس بوک نوشت؟؟نظرتون چیه؟؟ همراه من باشید ممنون میشم..:)
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط ساجده


آخرين مطالب
» بازگشت
» کوروش بخواب که ما ز شرم خود را به خواب زده ایم!!
» وامــــــــــــا تولد....
» امین نامه قسمت چهارم- استاد آن تایم!!
» او و معشوقش
» امین نامه قسمت دوم- سبد گلی در بیمارستان....سکانس اول
» شاکی ام خیلی
» سلام
» وامــــــا عشق...قسمت آخر...تــــــــولد
» آخرین پست سال 88

Design By : Pichak