و امـــــــــا عشق 2

باز تنهايي!باز شبي ديگــــــــــر...اما اين شب.....

من در كلاس و استاد در خيال...!!!ا

اينبار اول و آخر منم...من!!ا

پرسيدمش :آيين اين مهــــــــر چيست؟؟

بگفتم:قبله باختم!خـــــــــدايم كيست؟؟

بگفتم:يا علي گفتم...عشـــــــــق چيست؟؟

بگفتم:دين و ايمان همه رفتند...شعار ماند!رسم اين آيين چيست؟؟؟؟

بگفتم:از عشقي كه گفتي برايم تنها عذاب ماند...اين چيست؟؟؟

بگفتم:از صداقت تنها برايم خيال ماند...عاملش كيست؟؟؟؟؟

بگفتم:حق به ناحق رنگ باخت...دليلش چيست؟؟؟

بگفتم:بي گناهي بيشترين گناه شد!!اين چيست؟؟

بگفتم:راستي نهان شد...آبادي ويران شد...انديشمند در بند شد...علتـــــــــش چيست؟؟؟

بگفتم:از عدالت تنها برايم يك نام ماند...اين چيست؟؟

بگفتم:از هر آنكس كه بيش از جان دوست ميداشتم تنها يه خيال ماند...رسم اين چيست؟؟!ا

بگفتم:از آرزو سراب ماند...از عشق يك خيال ماند...از مهر تنها يــــــك نام ماند...اين چيست؟؟؟

بگفتم:رسم وضو به خون در آيين عشق چيست؟؟؟

بگفتم:عشق حق...حلاج را به معراج برد...پس بايد گفت كه معراج مردان و زنان بزرگ بر سر دار است؟؟؟؟آخـــــــــر عشق....نيستي براي جــــــاودانگي است؟؟؟

بگفتم:هستــــــــي نخواهم چه بايد كنم؟؟اين هستي كه جز سختي نيست!!ا

بگفتم:سختي به نقد جــــــان خواهم خريد!!امـــــــــا اسيري نـــــــــه!!راه چيست؟؟

بگفتم:كـــــــــــــافيست!!جواب چيســـــــــــت؟؟؟

استـــــــــاد سكوت !!!!!!كرد!

من به انتظار جواب بودم!جوابم سكوت بود!چه رسمي است اين سكوت پرمعـــــــنا؟؟!!ا

اين فرياد خاموش در سكوتي تلخ بود ؟؟

درس اين بار استاد بر من!!:توجـــــه در عين بي توجهـــــي و سكوت پر معنــــــا!!ا

درس اين بود!من رسم شاگردي بجـــا آوردم!آموختم...بـــــــــه !!...از استـــــــاد!!

امــــــــا من به دنبال جواب بودم نه درس!!

جواب اين همه سوال چنين سنگين سكــــــــــوتي بود؟؟؟؟!!

                                         

                         قضــــــــــاوت با شمــــــا

"در خوابگه جهان من شيدائي          .....    چشمي بگشودم از پي بينايي"

"ديدم كه در او نبود هشيار كسي      ....    من نيز بخواب رفتم از تنهايي   "

                 التمــــــــاس دعــــــــا   ..... يـــــــــــاحق

چهارشنبه...2/35 سحرگاهان

به تو اي دوست سلام!

باز دست به قلم شدم براي نوشتن!باز نيمه شب و در انتظار سحر!

هميشه گفتم و باز ميگم...شروع رو دوست دارم اما پايان رو نه!

پس شروع ميكنم با نام او و با ياد تو!

تعجب ميكني؟؟خطابت كردم!دوست من به يادت سخن آغاز كردم!

سلام بر تو!به تو دوســـــــــت....به تويي كه چنين زيبا نامي بر تو گذاشتم!

برايت مينويسم...تو هم برايم بنگار

من عموما روي صحبتم با خودم بوده...بر خود مينگاشتم براي يادآوري...در حكم تلنگر به خود...امــــــا اين بار برايت مينويسم كه تو باشي تلنگري بر من!

خطابت ميكنم تو!كه چون تويي!يعني دنيا دنيا خاطره براي من!خاطراتي شيرين و بعضا تلخ كه آن هم در منظري ديگر زيبايي خاصي بر خود داره و بس!

تو يكي نيستي...بسياري!بهتر بگم بسياريد!امــــــا خطابم به يك به يك است

اولين سلام!اولين همفكري..اولين تبادل نظر...اولين بحث...اولين هم صحبتي...شد اولين دوســــــتي!!برايم مــــــاندني است

..

..

..

نـــــــــه!اينبار ديگه من بزاريد ننويسم!هرچي نوشتم رو پاك كردم!تــــــو بنويس!

(اين تو!تـــــويي دگر است!!)

موندي چي بنويسي؟؟؟هرچه دل تنگت ميخواهد بگو...وينـــــــــك

اينقدر مطلب در ذهن دارم كه به جا پست بايد كتاب بنويسم!

پس اين پست براي اينه كه تو بنويسي و من جواب بدم....تو اينبار تلنگر باش براي من!كه برايت شايد جواب ها داشته باشم

...

پس تو نويسنده باش در اين خانه....تو صاحبخانه باش!

...

..

پ ي ن و ش ت :يكي از اهداف اين پست صرف نظر از خيلي از دلايلي كه براش دارم  و اينكه مطالب ديگه اي داشتم كه بر اين مقدم باشن اما !!!!!!!يه دليلش اينه كه ميخوام درجه ي انتقاد پذيريم رو بسنجم!!حال ديگر خــــــود داني!!!

ميان سجده ي سبز سحرگاهان اگر بر خاطرت رد شد خيال من دعــــــــايم كن!

التماس دعا.........يا حق