وامــــــا عشق...قسمت آخر...تــــــــولد
و امــــا عشق از بهار قبل شروع شد ..در تابستان به نحریر درامد و در زمستان به فراموشی سپرده شد ..شــــــاید..!!ا
درسش نه زمینی بود و نه دنیوی..عظمت وجودی درس و استادش سر از آسمان گذرانده بود..آســــــمانی بود..آسمــــــــــانی شاید..!!ا
تدریسش!نه تدریسی متداول که درس!درس زندگی بود و استاد سخت گیر و درس سخت تر از تصور!اول امتحان گرفته میشد و شاید مردودی !و بعد تدریسی که از دل بر می آمد و بر دل مینشست..!!ا
درس! درس آرمان بود و مهـــــــر!درس از دیدن نادیده ها و شنیدن ناشنیده ها بود که هر چشم و گوشی را یارای درک آن نبوده و نیست!
بر سر همین کلاس بود که شاگرد لب به اعتراف گشود و گفت: بخــــــــدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من!
اینجا بود که شاتگرد خدایی تر شد..نزدیک تر شد..و شاید خود را به آتش زد و از نظر ناپدید برای اصلی جاوید!...(پـــــــــروانه در آتش شد و اسرار نهان دید..!)
این بود که شاگرد مستانه آمد ز در از غم..!مست شد از شراب غم! اما این غم غمی بود که غمگسار غم های قبلی اش شد..و بعد غمی سنگین تر از تمام غم های عالم برایش نشست1مردد از راه پیش و رو امـــــــا صبور و با راهبردهایی اینبار ز سوی عقل و نه دل ..آنچنان که راه برایش سخت تر از پیش مینمود...
*عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولــــــــــی..عشق داند که در این دایره سرگردانند..*
صد تیغ و جفـــــــا دید به سر و تن یکی چوب/ تا شد تهی از خویش و نی اش نام نهادند
دل گرمی و دم سردی ما بود که گاهی / اردیبهشــــــــت و گاه دی اش نام نهادند
وامـــــــــــا عشق با قسم به فروغ خورشیـــــــــــد شروع شد و شاید بی آن غروب کند..شاید!!ا
.........
و امــــــــــــا تولـــــــــــــد
گفته بودم تولد آغاز است ..قسم خورده بودم به چشمان ستارهکه سوسویش دل هزاران عشاق را شاد میکند..اینبار قسم میخورم به ارمان و هدفم که هیچ نیرویی یارای مقابله با ان را ندارد..قسم به راهی که در پیش دارم و آرمان در سر!تولـد آغاز تمامی زیبایی هاست ..یه شروع خوب برای من نوعی..برای تو ..برای تمام من و ماها..!!ا
قسم به تمامی خوبی های عالم..تولد یعنی رویش..رویش اندیشه و عقیده..!
قسم به سوسوی چشمان خودم..به فروغ گاه کم فروغش..که امید زندگی و پیشرفتم در زندگی است که تا این دیده سو سو میزنه دست از تلاش و خدمت برندارم!
امـــــــــا...سهـــــــم من....سهم من از زنـــــــــــدگی....
یادت هست گفته بودم سهم من از زندگی شاید فردا و فرداهایی باشد که هرگز بدان دست نیابم؟؟
آری...بازهم این جمله را تکرار میکنم اما با تغییر...
سهم من از زندگی شاید فردا و فرداهایی باشد که هرگز بدان دست نیابم اما غنیمت می شمرم لحظه لحظه هایی را که در آنم..برای رسیدن به کمال ...به هدفی که عاشقانه میپرستمش..!به جامه ی عمل پوشاندن به عقاید خاص خودم..!به برداشتن سد و سدهایی که کم نیستن بر سر راهم....
پس در این بهار هزار رنگ و هزار چهره که نقاش طبیعت آن را تا ناکجا کشیده ..من..ســـــــاجده برای بیست و دومین بار بهار را به خود میبینم و آغــــــــاز میشم..!میشکفم و سراپاسبز میشم....به امید باروری همه ی آرزوهای در سر و امید های در دل ....و شاید..شاید در یکی از همین فردا و فرداها ی نزدیک و یا دور با نسیمی بشـــــــــکنم و یا طوفانی یارای مقابله با من رو نداشته باشه!!امــــــــــــا
امــــــــا اگر این دختر بهــــــــار که زمانی بانوی اردیبهشت لقب گرفت..چه دیر و چه زود دیگر بهــــــاری به خود ندید...در هر بهار که دیــــــــــــدی..یــــــــــادش کن...!!ا
یـــــــــــا حق
پی نوشت:
*: 10/ اردیبهشت/ 67 مصادف با 10/ رمضان/1410 ساعت 10 شب..ســــــــاجده..سجده به مــــــادر کرد...
*: اردیبهشت..بهشت را از آن من بهــــــــــــــشت
*:
شاید این متن آخرین قسمت و اما عشق هایی که مینوشتم باشه و در آینده ای نا معلوم شاید به سبکی دیگر به تحریر در بیارمش....حالا چند وقت دیگه نوشتم شاکی نشین ها...وینک
*:بنا به دلایلی قسمتی از شعر حضرت حافظ رو دستکاری کردم..برا اینکه کلمه کلمه اش هدفمند بوده....گفتم ذکر کنم ریا نشه...:دی
*:متن تولد پارسال با کامنت هاش در یاهو پروفایل موجوده دوست داشتید آدرس رو میزارم بخونید..من خیلی دوسش دارم
**: به یاد پارسال پست تولد رو دو هفته زودتر گذاشتم..فقط برای مرور خاطرات قشنگش