کوروش بخواب که ما ز شرم خود را به خواب زده ایم!!
چه شد ایرانم را ؟؟که در ان گشت امنیت اخلاقی میگذارند به واسطه ی امر به معروف و نهی از منکر..!غافل از اینکه خود مراحلی دارد و شرایط و ضوابطی...
که از این امر خطیر نیز ما تنها مرحله ی
آخر آن و آن هم از نوع بی ابرو کردن مردم را پیش گرفتیم..!!
بگذریم...هدف از امر به معروف و نهی از منکرد را از یاد بردم!!راستی چه بود؟؟
مگــــــــر به واسطه ی این امر قرار بر برپایی امنیت اجتماعی نبوده و نیست؟؟آیا
امنیت جامعه ای را تنهـــــــــــا پوشش جوانان آن..آنهم از نوع زنان و دخترانش
تهدید میکند؟؟
آیا امنیت اجتماعی تنها به مدل مو و رنگ لباس و کوتاهی آستین و...تهدید میشود؟؟!!
اگــــــــــر چنین باشد !وای بر جامعه ای که امنیتش به ...!!بنــــــــد اســـــــــــت.!
امنیت با در بند کردن زنان به واسطه ی پوشش و محروم کردن آنان از تحصیل در
رشته هایی خاص و صد البته جدیدا در زمینه های گوناگون! –خانه نشین کردن آنان و
جنسیتی کردن دانشگاه ها و ... برپا نمیشود..
که از طرفی دیگر چشم بر فجایایی بر بندیم که حتی سابقه ی آن در کشورهای به قول
معروف خودمان افسارگسیخته و ولنگار بی هویت غرب!هم دیده نشده تا بحال!!
فجایایی چون هتک حرمت به عنف به طرق گوناگون...تجاوز دسته جمعی به یک نفر در محل
کارش! تجاوز دست جمعی در مراسمی خصوصی در جمع ...ربودن دختران و زنان و سربه نیست
کردن آنان بعد از عمل به نیات شیطانی و پلید و ....
این پـَســــــــــــتان که اند که ننگ
دارم نام انسان بر آنان نهم چه رسد به اینکه بگویم از ایران اند!!و در
ایـــــــــــــران!
وای بر من و وای بر مـــــــــــا ایرانیان که از درون انسان و انسانیتمان..سگانی
وحشی و حیواناتی افسارگسیخته ی انسان نمــــــــــا!!نام ایرانی را بر دوش می
کشند!!و به زیر پرچم اش فاجعه می آفــــــــــرینند!!وای بر مـــــــــــا..!!
در عجب ام از مردمی که برای بیگانه ی
برادر-خواهر نما!!سنگ بر سینه می زنند و آبروی آنان را آبروی خود و جامعه ی اسلامی
میدانند و از برکندن حجاب سر آنان ..فریادشان گوش فلک را کر میکند..آنگاه که هر
روز زنان و دختران و خواهران سرزمینشان دچار بدترین فجایع میشوند مُهـــــــــر
سکوت به لب زده و خانه نشین میشوند!!!!!!
ایرانی بــــــــــا غیــــــــــــرت..!!غیرتت را کجای تاریخ کهن ات به جای
گذاشتی؟؟برخیــــــــــــز و کاری بکن...برخیز...
دیگـــــــــــــر خود دانی ....
ساجده:سی و یکم /خرداد/یک هزاروسیصد و نود
وامــــــــــــا تولد....
آنگاه که بر معبودی زمینی سجده کردی یادت هست؟؟چه زیبا بود سجده بر مادر
به یاد داری اولین فریاد را؟؟ز سر شوق بود یا ز درد؟؟درد جدایی از بارگه دو معبود ..حضرت حق و جلوگاه حق مادر
پا بر زمین نهادن با درد آغاز شد که بدانم راهی پر درد و پر خطر در راهست
شاید به سبب خزانه داری گوهری ناب است که اینچنین باید زیست....
مجموعه ای میبایست بود از هر دو عالم روحانی و جسمانی...بلند همت ..آنچنان که بندگی و محبت را به کمال رساند تا بار امانت را عاشقانه بتوان به سفت جان کشید
حق تعالی خانه ای از آب و گل بنا نهاد بی واسطه و گنج معرفتی در آن تعبیه کرد که به خداوندی خویش 40 شبانه روز در آن تصرف کرد...نامش دل بود...حریم امن بارگه الهی
چه بسا بسیارند آنانکه حرمت این خانه را نگاه داشته و معبود را هرکجا و هر لحظه در خانه میزبانی میکنند و کم نیستند آنانکه این عزت را به ذلت می فروشند و در امتحان مردود و از درگاه حق مطرود!
دل خود عالمی دگر دارد!..هرکسی را بار ورود به آن نیست...مگر حق تعالی و نایبانش بر زمین..!!
اینجاست که حتی عشق را میتوان معنی کرد...عشق یعنی حق و جلوگه حق دیدن...حق را در وجود خود نگاریدن خوش است...همچنان که مهر حق را در بنده اش دیدن..رخش در رخ مهر و مهر او را در بنده اش نگاریدن خوش است...این هنگام پیوند ملکوت و زمین محکم میشود و آدم مطرود ِ بهشت..انسان ِ نایب عزت میشود..!!
اما آنانکه راه ورود به این حرم را به بیگانگان نشان دادند و رازش فاش کردند..به انجا رسیدند که فرش برایشان عرش مینماید!!بر اینان نه عقل و نه دل بلکه هوس افسارگسیخته حکمرانی میکند..شرافت..انسانیت..معرفت...محبت..رحم..صداقت و...را به فراموشی سپرده و با گوهرِ امانتی خود چنان میکنند که جز سیاهی و زنگار بر پیکرش چیز دیگری نمیماند..
اما و اما تولد
تولد یعنی آغاز ...میتوان هر لحظه و هرجا متولد شد و /اغاز کرد ...چه بسا به تعدد در قلب آنانکه دوستمان دارند بارها و بارها متولد میشویم...پس امید به آنکه بتوانیم از همین لحظه دل خود را آنچنان جلا دهیم که هر لحظه زاینده ی فضایل نیک باشد و ما را به آنچه که شایسته ی مقام اشرف مخلوقات است برساند....
پ ی ن و ش ت
اردی بهشت...بهشت را از آن ِ من بهـــــــــشت
* 10/ اردیبهشت/ 67 مصادف با 10/ رمضان/1410 ساعت 10 شب..ســــــــاجده..سجده به مــــــادر کرد...
باز هم متن رو زوودتر از موعود گذاشتم...وینک
امین نامه قسمت چهارم- استاد آن تایم!!
یهو هوس کردم پرواز کنم برم قسمت چهارم رو بنویسم...البته قبل از اینکه چندتا از دوستان خاص خودم قدم رنجه بفرمایند و ...خودم عرض میکنم و مهر تایید بر سخنان و نظرات گهربارشان میزنم که بــــــــــــــــله!!بنده هیچ حرفی و بی دلیل نمیزنم...اصولا در صحبتام و بیانام منظوری رو دنبال میکنم...پشت حرف ها...تیکه ها...مزاح ها نوشته ها...نظرات و ...همه و همه فلسفه ای و منظوری هست....(خیال همه رو راحت کردم...وینک)و اینکه تنها چون منی قادر به درکش هست!!(اینجاست که معلوم میشه من و دوستان صمیمی ام تیکه پاره همدیگه ایم)
اندر کرامات استاد همچین مخیلات خودم رو زیرو رو میکردم و در واقع در اندرون خاطراتم شخمی میزندم و طی کنکاش های زیاد به یه نکته ی بسیار جالب رسیدم و اون هم آن تایم!!!بودن استاد بود...!!
ماشالله هزار ماشالله استاد نگو بگو وتو وتو!!اسمش رو میبردی باید دو سال بعد همچون موقعی زمانی که علف زیر پاتون سبز شد و بعد گل داد و گلش خشک شد و بعد خود علف زرد شد و همچین دوباره جوونه زد و گلش از بین رفت و این مراحل رشد و نمو رو دو سال پیاپی طی کرد !!استاد سرو کله اش پیدا میشد....
الهــــــــــــــــی.....!!استاد ابدا رو نداشت..!!ماشالله هزار ماشالله همچون اکثر آقایون !!رو نگــــــــو بگو سنگ پای قزوین...اعتماد به نفــــــــــــس همچون همون گروه صد هزاااااااررررررر!!البته باز هم متذکر میشم که...(عزیزان یه دنیا فرقه بین دیدن و شنیدن بیایین از خودم بپرسین که شنیده ها رو دیدم..:دی)
وقتی بعد از مدت ها استاد تشریف فرما میشدن ..همون زمانی که علف ها دو دوره رشد و تکامل رو سیر کرده بودن منظورمه هاااا...چنان قیافه ی حق به جانبی به خودش میگرفت که انگار بچه ها کاشتنش!!
القصــــــــــــــه!!به صورت ام پی تری اگه بخوام عرض کنم خدمتتون این میشه که ما برای هر جلسه یه سری کاشته میشدیم...پاجوش میزدیم..جوونه جانبی در میاوردیم...مقادیری آفتاب مهتاب میدیم...یه کمی هم حرص جهت چاشنی نوش جان میفرمودیم تا استاد تشریف فرما بشن!!در کل استاد میخواستن درجه ی صبرمون رو تقویت کنن...که موفق هم شدن...الان هرکدوممون ..اسم مستعار ایوب 1و2و 3 و ... داریم:)
کاشته شدن ما (البته بهتر بگم خاص فقط ما نبود برا همه گروه ها همین آش بود و همین کاسه) خالی از حسن هم نبوده...چندی دیگر از محاسن علاوه بر تقویت صبوری اینا بود..تبادل اطلاعات میکردیم...با مردم بیشتر آشنا میشدیم یعنی روابط عمومی مون همچین میرفت بالا که دیگه تقریبا همه ما رو میشناختن :دی
حس شعر و شاعری و نویسندگی درما تقویت میشد و باحال تر از همه چند تا بدو بیراه جدید یاد میگرفتیم تا وقتی دیدیمش با خنده تو دلمون مورد تفقد قرارش بدیم همچین یه نمه آرووم بشیم...
همه ی اینا صرفا برا گفتن این بود که استاد بی دلیل کاری رو انجام نمیدادن دیگه..ولی خب روح ایشون بسی بینهایت به دفعات مورد تفقد از سوی ما قرار میگرفت...:دی
اصولا اساتید خیلی بزرگ البته یه سریشون...دو سه باری واسه اینکه دانشجوهاشون رو بشناسن همچین حالی ازشون میگیرن بعد یه شناخت نسبی ...روال عادی کلاس رو در پیش میگیرن...اما هر جلسه برا استاد ما جلسه ی اول بود و البته ما هم دانشجو نبودیم...!!!ا(در کل قضیه ی نمونه ی بارز اشتباه در آفرینش و استاد مصداقی از اون و از این حرفا....)
حالا!! این وسط عرض کرده بودم استعداد های نهفته مون بروز میکردخب یه نمونه اس استعداد نویسندگی بوده...مثه من..:دی یکی دیگه رو شاعر کرده مثه اون عزیز ما...
وقتی سال دوم بودیم یه عزیز پشت کنکوری اون سال رو با ما مینشست سر کلاس...(حال میکنین از دوم دبیرستان عینه چی!! واسه کنکور!! میخوندیم!!)
عرض کنم که اون عزیز ما اون سال مکانیک امیرکبیر قبول شد...اگه اشتباه نکنم الان ارشد همونجا میخونه..
در کل پسر فوق العاده جالبی تشریف داشته اند...یه مبحثی داشتیم به اسم دینامیک مشترک با پیش دانشگاهی بود...استاد چنان این مبحث رو درس دادن که قطعا ماها رو در این مبحث برا المپیاد آماده فرمودند..!!23 جلسه این مبحث زمان برد...والا بعضی اوقات انشتین هم میاوردی مخش سوت میکشید...حالا ما که بقراط و بوعلی سینای زمان بودیم...:دی:دی هه هه
بله!!وقتی نتایج اومد و ایشون قبول شدن ما تابستونی بود که میخواستیم بریم سال سوم ...
یه کار فوق العاده جالبی کرده بود اینکه وقایع کلاس رو به صورت خلاصه به شکل کاریکاتور و شعر تو 10 تا برگ آ 4 ثبت کرده بود...البته در مورد مبحث دینامیک نوشت چونکه طولانی ترین جلسات رو داشت
قسمتی از شعر که یادمه از این قراره...:
دینامیک مبحثی پر سازوکار است/مرا نیرو فقط شام و ناهار است/چو بر بطنش نشینی تو چه بینی؟
در اندکsتو فورمول آفرینی/اگر خطوه ز خطوه بربگیری/سر از نیرو تو تا آخر بگیری
مرا نیرو چه ضعفی در دل انداخت/که آخر امتحانش کار ما ساخت/دو نیروی برابر شرط اسکان
به شرط صفر مخالف دردو درمان/چو بر سطحی نشینی کار نیروست/طنابی گر کشی آثار نیروست
اگر جرم طناب ناچیز باشد/پس ناچیز صدها چیز باشد/اگر حرفی زنی نیرو دراو نیست
اگر دادی کِشی خشمش برو نیست/اگر صد جرم پشت هم ردیف اند/چه باک آنان که با بنده حریفند
چه نقشه این fاندر سر ندارد/چه تستی سنجش اندر سبز ندارد/بگردم دون جزوه تا نکاتی
بگیرم از دلش قاطی و پاطی/ولی گویی که جزوه سرندارد/ بگردی پی ته..آخـــــــــر ندارد.....
و....
بـــــــــــــــله!!فقط تا همین جاش یادمه باقیشو یادم نیست دیگه...
نتیجه اخلاقی"
وقتی استادی سر کلاس حاضر نمیشه و شما رو میکاره و طلبکار هم میشه بعدش ازتون ابدا نباید ناراحت و عصبانی بشید...چون صرفا میخواد استعداد های نهفته تون بروز کنه...و شما به قابلیت هاتون پی ببرید...
اینطوریااااا
او و معشوقش
آن زمان به لطف معشوق از کره ی خاکی و از بند تعلقات رها میشوی..عرش را طی میکنی..پیامبر زمان خود میشوی..عروج میکنی ...بر در ِ بهشت حلقه میکوبی...و رخصت ورود را به سبب لطف معشوق میابی..
به کوی معشوق معتکف جلوه ی حق میشوی...از خود تهی و از نور سرشار...شاعر میشوی..بینا میشوی...غبار از دیده ی دل میشویی و آگاه میشوی...آسمانی میشوی..زلال و پاک
لحظه لحظه خود را به معبود خود نزدیک تر میبینی...بنده ی حق میشوی...
در این راه خار مغیلان حریر مینماید...کاینات گَه به جنگ با تو برمیخیزند..زانکه به معشوق حسادت می ورزند..اما بعد که یارای مقابله با او را از دست میدهند... به خدمتت در می آیند و از تو اطاعت میکنند
و سر تعظیم بر هردوتان فرود می آورند...روزها رنگ دگر میگیرد..شب معنای ظلمتش را از دست میدهد..ماه و ستارگان به سبب حال و هوای تو به بزم مینشینند...خورشید گرمایش را از وجود تو میگیرد..در یا تلاطمش را وامدار شور ِ تو میشود..دلت دریـــــــــا میشود و شاید دریا نمادی از دلت...
وسعت وجودی ات ازآسمان میگذرد و آسمان در برابرت حقیـــــــــر مینماید...و اینگونه تو رویا میشوی و زیبــــــــــا...جـــــــــاودان میشوی و ماندگـــــــــــار تا ابـــــــــــــد
**اضافه نوشت ِ خودمــــــانی:
وقتی کسی به دل نشست ..تشستن اش مقدسه...گاهی برای این تقدس هزینه های زیادی باید پرداخت...اما حرمتش می ارزد به تمامی هزینه هایش
وقتی کسی رو دوست داری حاضری از خودت بگذری ...غرورت رو نادیده بگیری
وقتی کسی رو دوست داری حاضر نیستی حتی برای یه لحظه به دیگری فکر کنی....تمام لحظاتت پر میشن از یادش..خاطراتش...و...
وقتی کسی رو دوست داری اون خورشید میشه و تو گیاهی که به درخشش اش نیاز داری...او باروون و تو خاک...اوشبنم و تو گل..او نفــــــس و همین برای تـــــو بـــــس..!!ا
وقتی کسی رو دوست داری از اسارت خودت در قلبش لذت میبری...
وقتی کسی رو دوست داری همه جا و هر لحظه او را با خودت میبینی و حسش میکنی..و در تمومی لحظاتت شریکش میکنی
وقتی کسی رو دوست داری دنبال بهونه میگردی تا رویدادهای روزانه ات رو براش تعریف کنی
وقتی کسی رو دوست داری همیشه نگران خودش و سلامتی اش هستی و دوست داری همیشه در آرامش باشه...
وقتی کسی رو دوست داری جمله ی مراقــــــب خودت باش رو روزی هزاربار تکرار میکنی...
وقتی کسی رو دوست داری هر روز دلیل بیدار شدنت رو میدونی..و فردا رو به سبب لحظه ای بیشتر با او سپری کردن طلب میکنی...
وقتی کسی رو دوست داری قلبت از دوست داشتنش اشباع نمیشه
به راستی چه زیباست دوست داشتن و چه زیباتر دوست داشته شدن و از همه والاتر چه رویـــــــایی و مقـــــدس است همچین پیوند عاطفی...
و امـــــــــــــا....
واما دلهره های بی تابی...نگاه پنهانی...سکوت پرمعانی...نگرانی طولانی...همه و همه در گرو ِ عشق متعالی خوش است...
دلدار را در آیینه ی دل دیدن خوش است...رخش در مهر حق و حق را در چهره ی مخلوقش دیدن خوش است...
پ ی ن و ش ت:
*دو پست مختلف رو باهم یه جا ثبت کردم به عنوان متن اصلی و اضافه نوشت ِ خودمانی
** اصولا تموم نوشته هام رو دوست دارم اما این رو به سبب اینکه به سرانگشت خیال و احساس میشه حسش کرد از معدود نوشته هاییه که بارها و بارها خوندنش آرامش خاصی بهم میده
یاحق
امین نامه قسمت دوم- سبد گلی در بیمارستان....سکانس اول
عرض کنم که اینبار امین نامه رو با این بیت معروف سعدی استاد سخن آغاز میکنم که:
بنی ادم اعضای یکدیگرند...که نمیدونم چی چی نمیدونم چی چی حافظاااااااااا...:دی
اما چرا اینگونه شعر تحریف شد ؟؟چون در مقام مهر و عطوفت حضرت استادی هرچه سخن برانیم کم است...و صدالبته که مهر استادی در واژه ها نمیگنجد...:دی
در توصیف مهر ایشان همین بس که بگویم هنوز 24 ساعت از عمل جراحی بنده نگذشته بود که استاد همچون اجل معلق با سبدی گل در راهروی بیمارستان مشاهده شد!! و از این عجیبتر اینکه 5 دقیقه از مشرف شدن حضرت استادی به بیمارستان نگذشته بود که این خبر همچون انفجار برج های دوقلو در کل دبیرستان های شهر (اعم از دخترانه و پسرانه) پیچید!!ا
و اون روز تمامی دوستان بنده طبق عادت معهود که به عیادت هر یک از دوستانی که مریض باشن میرن...بعد از تعطیلی دبیرستان به جای رفتن به منزل ...راهی بیمارستان شده تا از صحت ماجرا جویا شوند(حالا چطور این خبر چون بمب منفجر شد بمااااااااااند!!!)...ا
ماجرا از اونجایی شروع شد که حضرت استادی از طریق یکی از بچه های شر و شیطون کلاس...البته بهتر بگم زلزله ی 8 ریشتری!! کل ماجرای بستری شدن و عمل اورژانسی بنده رو در همان روز عمل که مصادف با یکی از جلسات کذایی و 3 ساعته!! بود متوجه شدند....
استاد نگـــــــــــــو...بگو سوپر من...رابین هود! زورو! بت من! شوالیه سوار بر سیتروئن! پطرس فداکار..! فردین! خلاصه بهتر بگم فرشته ای در پینیکیو...!!هاهاهاها
و اینگونه بود که استاد با کنسل کردن یکی از جلسات کنکور بچه های بدبخت کنکوری!! دم دم های ظهر به بخش جراحی بیمارستان نزول اجلال فرمودند! و با کمک و راهنمایی چند تن از پرستاران بخش که از قضا اشنا بودند اتاق رو پیدا کرده و به آن راهنمایی شدند...
در همان ابتدای حضور در اتاق با همان جمله ی معروف جا تره و بچه نیست!! رو به رو شدند..
به عبارتی تخت خالی بی من! چون من توی اون لحظه ی خاص به روی تختم حضور نداشتم و جهت اندکی قدم زدن به خارج از اتاق رفته بودم البته با دوتا پرستار همراه!ا :دی
که حضرت استادی بسیـــــــــــار ترسیده بودند و فکر کردند که خدای نکرده...زبونش لال...روش به دیوار...7 تا قرآن به میون...من به لقاء الله پیوستم.... که خوشبختانه و یا متاسفانه!! من ..کانهه شیـــــــــر به اتاق برگشتم...البته بیشتر شبیه شیر نر! با یال های بسپرده به دست باد( منظور موهای درهم و ظاهر تا حدودی شلخته) که هرچه بگویم کم گفتم
از لباس سبز رنگ و زیبای جراحی(گان) گرفته تا زلف پریشان و رخ رنگ باخته همچو خورشید پاییز که اواخر مهر رنگ از رخسار میپراند...(تحویل گرفتم خودمو یه کمی ادبیش کردم بگم منم بلدم..:دی)...ا
خب بگذریم...ما وارد اطاق شدیم و با صحنه ی رُمانس سبد گل به روی تخت و ندای هی هی خیل عظیم ملاقات کنندگان به همراه پرستاران روبه رو شدیم(البته شایان ذکر است که اون ساعت اصلا ساعت ملاقات نبود اما خب من بودم دیگه!!!)...ا
اینکه من توی اون لحظه با اون حال چطوری خورم رو کنترل کردم و بر بهت ام چیره شدم بمـــــــــــــاند....ا
البته ما از یه سری از مسائل فاکتور میگیریم در اصل سانسور میکنیم اعم از گان و طریقه بازگشت به تخت...و استاد به جا دکتر و.... بمااااااااند حالا
بزارید خلاصه کنم که کل 20 دقیقه حصور استاد بر بالین ما!! با تعجب حضار و خنده های ریز ریز من و دُرافشانی های پر مهــــــــر استاد ..به سر شد و البته اینم بگم ماشالله قدم خیر!!! بعد رفتنشون بنده حالم شدیدا بهم خورد....
هنوز 5 دقیقه از خروج استاد نگذشته بود که 17-18 تا از دوستان بنده به صورت ضربتی و همچون زلزله 8 ریشتری وارد اتاق من شدند و بخش جراحی نگو بگو بازار شام!!!ا
و اینکه به ساعت ملاقات 2 ساعت مونده بود...و در حدود 20 تا 25 نفر اتاقم رو کامل قروق کرده بودند البته با حضور فعال!!ا
سرو صدا و خنده و شوخی و اذیت و .....
خلاصه تو چند دقیقه اولیه قبل از بهم بخوردن حال بنده دوستان سنگ تموم گذاشتن و مراسم مفصلی رو با گل و... به پا کردند و بیشتر از اینکه جویای احوال من باشن شرح جزئیات از من میخواستن و هرکدووم آرزو میکردند که فردا و یا حداکثر تا پس فرداش تو بیمارستان بستری بشن ببین حضرت استاد با سبد گل به ملاقاتشون میاد یا نه...=)))))))))))
خب تا اینجا رو داشته باشید تا باقی ماجرا رو در سکانس بعدی دنبال کنید
وینک
شاکی ام خیلی
خنده و ماتم ما نیست برابر با هم
خنده ی صبح دمی گریه ی شب هست پسش
آن روز که چشم به جهان گشودم بر این باور بودم که این نیز عرشی دیگر است...چه گویم که انگار از عرش به فرش رانده شدم
فلسفه ی این خلقت برای این بنده ی حقیر چه بود؟؟کس ندانست که تقدیر چه بازیها رقم زد و زین پس نیز خواهد زد
در عجبم که من ملک بودم و فردوس برین جایم بود...این دنیا را بحر چه ساختند برای چون منی هنوز هم ندانم
خداوندا؟؟ گفتند میگویی هرکه در این بزم مقرب تر است..جام بلا بیشترش میدهند
آن قربت را جز این غربت نیافتم...
دانی که من غریبم و ذکر تو قریب...غریبانه صدایت میکنم دستم گیر که دانی جز تو پناهی ندارم
پروردگارا...مانده ام سخت عجب گرچه سبب ساختی مرا؟؟در سینه ام حرم پاک خود را نهادی...گفتی این است دل
دل از گل بود..نظر تو بر آن افتاد و از وجود خود در آن دمیدی..خاک طاقت نیاورد و تپیدن گرفت..
پس گل شد دل...دل شد حریم بارگاهت...دل شد خانه ی تو...تپش دل از حضور توست...
حال شاید در میان خانه گم کرده ایم صاحب خانه را...
خدایا...این بنده جسورانه دست به شکایت برداشته
خدایا شاکی ام...شکایت از معبود خطاست..اما دادگاهی عادل تر از محضرت نیافتم
خدایا خسته شدم..بریدم خداااااااا...
خدایا خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ورنه این دنیا که من دیدم خندیدن نداشت...نه!!نداشت
خدایا..این همه رنج و درد را بدادی..شکرت خدا..خدایا شکرت..اما تا کی؟؟
هنوزم در بوته ی سودای توام؟؟تا کی؟؟
خسته شدم از همه چیز......
.....
پی نوشت۱: تو این شبای عزیز محتاج دعایم
پی نوشت ۲:دلم خیلی گرفته بود..نمیخواستم اولین پستم بعد ماه ها این باشه اما شد![]()
سلام
دوباره میخوام مطلب بنویسم
گفتم بدونین که هستم...
دوباره از نو آغاز شدم
سلاااام
وامــــــا عشق...قسمت آخر...تــــــــولد
و امــــا عشق از بهار قبل شروع شد ..در تابستان به نحریر درامد و در زمستان به فراموشی سپرده شد ..شــــــاید..!!ا
درسش نه زمینی بود و نه دنیوی..عظمت وجودی درس و استادش سر از آسمان گذرانده بود..آســــــمانی بود..آسمــــــــــانی شاید..!!ا
تدریسش!نه تدریسی متداول که درس!درس زندگی بود و استاد سخت گیر و درس سخت تر از تصور!اول امتحان گرفته میشد و شاید مردودی !و بعد تدریسی که از دل بر می آمد و بر دل مینشست..!!ا
درس! درس آرمان بود و مهـــــــر!درس از دیدن نادیده ها و شنیدن ناشنیده ها بود که هر چشم و گوشی را یارای درک آن نبوده و نیست!
بر سر همین کلاس بود که شاگرد لب به اعتراف گشود و گفت: بخــــــــدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من!
اینجا بود که شاتگرد خدایی تر شد..نزدیک تر شد..و شاید خود را به آتش زد و از نظر ناپدید برای اصلی جاوید!...(پـــــــــروانه در آتش شد و اسرار نهان دید..!)
این بود که شاگرد مستانه آمد ز در از غم..!مست شد از شراب غم! اما این غم غمی بود که غمگسار غم های قبلی اش شد..و بعد غمی سنگین تر از تمام غم های عالم برایش نشست1مردد از راه پیش و رو امـــــــا صبور و با راهبردهایی اینبار ز سوی عقل و نه دل ..آنچنان که راه برایش سخت تر از پیش مینمود...
*عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولــــــــــی..عشق داند که در این دایره سرگردانند..*
صد تیغ و جفـــــــا دید به سر و تن یکی چوب/ تا شد تهی از خویش و نی اش نام نهادند
دل گرمی و دم سردی ما بود که گاهی / اردیبهشــــــــت و گاه دی اش نام نهادند
وامـــــــــــا عشق با قسم به فروغ خورشیـــــــــــد شروع شد و شاید بی آن غروب کند..شاید!!ا
.........
و امــــــــــــا تولـــــــــــــد
گفته بودم تولد آغاز است ..قسم خورده بودم به چشمان ستارهکه سوسویش دل هزاران عشاق را شاد میکند..اینبار قسم میخورم به ارمان و هدفم که هیچ نیرویی یارای مقابله با ان را ندارد..قسم به راهی که در پیش دارم و آرمان در سر!تولـد آغاز تمامی زیبایی هاست ..یه شروع خوب برای من نوعی..برای تو ..برای تمام من و ماها..!!ا
قسم به تمامی خوبی های عالم..تولد یعنی رویش..رویش اندیشه و عقیده..!
قسم به سوسوی چشمان خودم..به فروغ گاه کم فروغش..که امید زندگی و پیشرفتم در زندگی است که تا این دیده سو سو میزنه دست از تلاش و خدمت برندارم!
امـــــــــا...سهـــــــم من....سهم من از زنـــــــــــدگی....
یادت هست گفته بودم سهم من از زندگی شاید فردا و فرداهایی باشد که هرگز بدان دست نیابم؟؟
آری...بازهم این جمله را تکرار میکنم اما با تغییر...
سهم من از زندگی شاید فردا و فرداهایی باشد که هرگز بدان دست نیابم اما غنیمت می شمرم لحظه لحظه هایی را که در آنم..برای رسیدن به کمال ...به هدفی که عاشقانه میپرستمش..!به جامه ی عمل پوشاندن به عقاید خاص خودم..!به برداشتن سد و سدهایی که کم نیستن بر سر راهم....
پس در این بهار هزار رنگ و هزار چهره که نقاش طبیعت آن را تا ناکجا کشیده ..من..ســـــــاجده برای بیست و دومین بار بهار را به خود میبینم و آغــــــــاز میشم..!میشکفم و سراپاسبز میشم....به امید باروری همه ی آرزوهای در سر و امید های در دل ....و شاید..شاید در یکی از همین فردا و فرداها ی نزدیک و یا دور با نسیمی بشـــــــــکنم و یا طوفانی یارای مقابله با من رو نداشته باشه!!امــــــــــــا
امــــــــا اگر این دختر بهــــــــار که زمانی بانوی اردیبهشت لقب گرفت..چه دیر و چه زود دیگر بهــــــاری به خود ندید...در هر بهار که دیــــــــــــدی..یــــــــــادش کن...!!ا
یـــــــــــا حق
پی نوشت:
*: 10/ اردیبهشت/ 67 مصادف با 10/ رمضان/1410 ساعت 10 شب..ســــــــاجده..سجده به مــــــادر کرد...
*: اردیبهشت..بهشت را از آن من بهــــــــــــــشت
*:
شاید این متن آخرین قسمت و اما عشق هایی که مینوشتم باشه و در آینده ای نا معلوم شاید به سبکی دیگر به تحریر در بیارمش....حالا چند وقت دیگه نوشتم شاکی نشین ها...وینک
*:بنا به دلایلی قسمتی از شعر حضرت حافظ رو دستکاری کردم..برا اینکه کلمه کلمه اش هدفمند بوده....گفتم ذکر کنم ریا نشه...:دی
*:متن تولد پارسال با کامنت هاش در یاهو پروفایل موجوده دوست داشتید آدرس رو میزارم بخونید..من خیلی دوسش دارم
**: به یاد پارسال پست تولد رو دو هفته زودتر گذاشتم..فقط برای مرور خاطرات قشنگش
آخرین پست سال 88
ســــــلام و این زیباترین کلام تقدیم شما!
یادش بخیر!این پست رو هم با جمله ای شروع کردم که اولین جمله ی آخرین بلاگ 360 خدا بیامرز بود که واسه مراسم اختتامیه اش گذاشته بودم..متنش به این آدرس هست..دوست داشتید میتونین بخونیدش
http://sajijoon.blogfa.com/8804.aspx
یادش بخیر 360!یاد محیطش..دوستانش..دوستی هاش..صداقت و صمیمیتش..همه و همه با هم بخیر!
این پست آخرین پست سال 1388..سالی که گذشت پر بود از حوادث خوب و بد! البته برای من حوادث دردناکش بیشتر بود! نمیدونم شاید اسمش رو باید بزارم امتحان!یه امتحان سخت و بزرگ برای هر یک به نوعی...!
شروع سال..با شور و شوق خاصی همراه بود ..در بهار بودیم و در انتظار بهاری دیگر و دلنشین تر..هر یک آرزوهایی را در سر میپروراندیم و برای رسیدن به آرمان هایمان تلاش میکردیم..امید به زندگی و پویش در همه چیز و همه کس به عینه دیده میشد..همه برای هم یار بودند و در کنار هم..اگر مشکلی هم بعضا به وجود میومد همه با کمک هم خیلی زود به موضوع فیصله میدادند
یادمه همه دنیال بهانه بودیم برای کمک به هم..به مناسبت های مختلف به هم تبریک میگفتیم..هر روز رو با نشاط تر میکردیم برای همدیگه..شادی هامون رو برا هم و با هم تقسیم میکردیم!برای هم احترام قائل بودیم نمیدونم چرا اون وقت ها از همدیگه کمتر میرنجیدیم..کدورت ها خیلی کمتر بود..بدبینی ها رنگ باخته بود..
لحظه شماری برای بهار دل ها روز به روز به صمیمیت همه می افزود..همه در این فکر بودند که بهار رو به خانه هاشون ببرن..نمیدونم چطور باید توصیفش کرد..شاید تک تکمون میخواستیم الگو باشیم برای باقی..می خواستیم آرمان هامون جامه ی عمل بپوشونیم..میخواستیم شعارهامون در حد شعار باقی نمونه و رنگ و بوی خودش رو واسه همیشه داشته باشه..میخواستیم به تمامی خوبی ها جامه ی عمل بپوشونیم و...
اواخر بهار ..ناگهان خزان شد!!سالی که گذشت رو شاید بشه اینطور خلاصه کرد که نزدیک به سه ماه در بهار و به انتظار بهـــــار گذشت و باقی تنها خزان بود و خزان..!
یکباره کمر غنچه های نشکفته شکست! گل های بهاری پرپر شد! عالمی به عزا نشست..!!
تبرداران قصد تیشه زدن به ریشه ی درخت کردند..درخت خم شد اما نشکست..!هنوزم شقایق داغ داره..چون غم تو سینه اش روز به روز بیشتر و بیشتر میشه و التیامی برش نیست..! لاله هنوزم حکم نماد داره..و روز به روز پررنگ تر میشه....
88 اینطور خلاصه شد!!
اما در مورد خودم و دوستانم در این محیط...:
از 360 تا یاهو پروفایل و فیس بوک: بعد از بسته شدن خدابیامرز 360 بر آن شدیم که دوستان و عزیزانمون رو در یاهو پروفایل داشته باشیم..اما دیدیم متاسفانه زمین تا اسمون با 360 فرق داره..این شد که من مثل خیلی دیگه از عزیزان در اونجا تنها دعوت دوستان رو قبول میکنم و خیلی به ندرت سر میزنم ولااینکه عزیزانمم خیلی گلایه میکنن! و بدتر از اون اینکه خیلی از عزیزان اونجا رو نمیشناسم!!و ارتباط چندانی هم ندارم ..به قول یکی از دوستا آلبوم عکس قشنگی رو درست کردم..وینک یادمه آخرین باری که نگاه کرده بودم تعداد دوستان از مرز 410 نفر گذشته بود(البته به قول خانوم مهندس راد که میفرمایند تو ریمو کردن تو پروفایل رو بلد نیستی والا آلبوم درست نمیکنی..:دی راست میگه)
360 و فیس بوک محیط هایی بودن که من با خیلی از عزیزان آشنا شدم که روز به روز برام عزیزتر میشن ..بزرگوارانی که تنها در فیس آشنا شدم و یا عزیزانی که از دوستان مشترک 360 و فیس بوده و عزیزانی که هستند..!
و خداروشکر که خدمت خیلی از این عزیزان هستم و بعضا با تعداد محدودی از این دوستان ارتباطی نزدیکتر از محیط نت دارم
و خوشحالم که سعادت دوستی و هم صحبتی با این عزیزان رو داشته و دارم و خوشحال تر از اینکه از قبل همیچ تغییری در عقایدم نسبت به عزیزانم ایجاد نشده و همچنان برای یکایکشون احترام زیادی قائلم..خواه در حلقه ی عزیزانم ببینمشون و داشته باشمشون..و خواه حضور نداشته باشن و جاشون سبـــــز..!
"آنان که زما دور ولی در دل و جانند ..بسیار گرامی تر از آنند که دانند"
وایی ...چقدر حرف زدم!!وینک
امــــــــا آخرین کلام:
سال جدید رو پیش رو داریم..یه سرفصل جدید از زندگی هر کدوممون شروع خواهد شد..سالی که گذشت پر بود از خاطرات تلخ و شیرین..قطعا در این دوستی ها و هم صحبتی ها کدورت هایی هم وجود داشته..نمیخوام این کدورت ها و ناراحتی ها رو با خودم به سال جدید ببرم..میخوام شروع سال هیچ عزیزی از دستم ناراحت نباشه و اگر کدورتی هست تا قبل سال نو برطرف بشه..پس اگر هرکدوم از دوستان عزیز و بزرگوارم از دست من "ساجـــــده" دلخوری داره و ناراحته به من بگه که من در حد توانم از دلش در بیارم و حل بشه و اگه لازم شد حلالیت بطلبم..!(دوست دارم در سال جدید مثل بهاری که ازش یاد کردم با دوستانم در کنار هم باشیم نه در مقابل هم..شانه به شانه حرکت کنیم..نه سایه به سایه ! )
بر این امر معتقدم که ارزش وجودی دوستانم خیلی بیشتر از ایناست پس تمامی سعی ام رو میکنم که اگر به ناحق و سهوا خاطری رو آزردم..در پی جبرانش باشم ...
و اینکه خوشحال میشم که دوستانی که با من بودن یه خاطره از سال 88 از مدتی که باهم بودیم رو بنویسن..که به عنوان یادگار 88 داشته باشم انتخاب تلخ و شیرینش با شما! منتظرماااااااا..وینک
و امــــــــا در آخر:
دوست عزیز و بزرگوارم:در سال جدید برایت دنیا دنیا خوشبختی ..موفقیت..سلامتی..سعادت..پیروزی..سربلندی و سرافرازی و .. رو آرزومندم..امیدوارم سال جدید سال رسیدن به اهداف بزرگ و کوچیک و خواسته های جمعی و فردی برای یکایکمان باشد.
خزان که قسمت ما شد بهـــــــــار مال شمــــا....در این دنیا هرچه خوبی و زیبایی است نثار یکایک شما
"یــــــا حق" " ساجده" 17/اسفند/1388
یاری میطلبیمممممممم
بگـــــــــــــذریم..بریم سر اصل مطلب...اصل مطلب اینه که بنده هیچ موضوعی به ذهن مبارکم خطور نمیکنه!یعنی ذهن بنده پااک پــــــاک است...فکــــــر کنم این روزا مطالب هم ترسیدن و یا شاید ترسوندنشون که به ذهنمان شرف یاب نشوند..و ما خدای نکرده قلمی نرانیم و صحبتی نکنیم و موجبات سردرد(بخوانید دردسر!) خود و باقی را فراهم نکنیممممم...
البته از منظر دیگر نیز میتوان بر این موضوع نظری افکند و آن نیز این است که ..آخر ساله و مطالب تـــــــــه کشیده! ماشالله امسال همه تا میتونستن به علت کمبود!!مطلب و خبر صحبت ها کردند و مطلب ها نوشتن و دیگه نمیدونم از این حرفااااا...!حال تمامی گلوکز ها سوخته شده (سوزانده شده ..حالا به طرق مختلف..ایهیم!) ذهنمون قفل و کلید خورده دیگه..در یک کلام کرکره اش پایینه!!
ما در هر حال از پیشنهادات ..نظرات..انتقادات..اعتقادات..اطلاعات...و..شما استقبال میکنیم!به هر حال روزهای آخر سالی دست به دست هم دهید و این قفل و کلید را باز کنید و موجبات شادی و مسرت ما را فراهم نمایید ..علاوه بر خداوند..خلق خدا هم از شما راضی خواهد بود..علی الخصوص اینجانب..(حال دیگر خود دانید)
پی نوشت:
1.خواستید بجا من بنویسید من با ذکر نام ثبت کنم هم عالیه...وینک
۲. هی می گید بنویسم..من هیچی به ذهنم نمیرسه مجبور میشم چرت و پرت آ پ کنم خب
امين نامه...قسمت اول...رشيد پور در كلاس كنكور!
عرض كنم كه اگه قرار به نوشتن امين نامه بطور كامل با ذكر جزييات باشه ..از سفرنامه ناصرخسرو قطعا گوي سبقت را خواهيم روبود..اما به صورت خلاصه مروري بر خاطرات خواهيم داشت
...
12 تير ماه سال 83 ساعت 10/30 صبح..هوا خيلي گرم..اولين جلسه ي كلاس كنكور براي يكي از دروس
تذكر!!البته فكر نكنيد كه ما بلانسبت خودمون!!همسن جناب خر شاه عباس هستيم!ما پيشرفته بوديم و خيلي زوود شروع كرديم
من و بچه ها بي خبر از همه جا..فكر ميكرديم فقط ميريم كلاس كنكور واسه سال هاي آتي..پيش يه استادي كه فكر ميكرديم مثه باقي اساتيده..البته اين نكته رو هم متذكر بشم كه ما از قبل از وجوود عشاق و خاطرخواه هاي بسيار استاد بي خبر نبوديم..(جماعت يه دنيا فرقه بين ديدن و شنيدن...)
..
سكانس اول:
يك دروازه ي خاكستري كوچيك.4 تا پله رو به پايين..و بعد يك حياط بزرگ..شلوغ كه بيشتر شبيه جنگل هاي آمازون بود تا كلاس درس!!در وسط حياط يه حوض كوچيك و در انتهاي حياط باغي مملو از درختان سر به فلك كشيده..و مشتي خرت و پرت كه اونجا رو بيشتر شبيه بازار معروف سيد اسماعيل كرده بود تا كلاس كنكور!!
ونكته ي مهمتر خود استاد!!
كمي كه چشم چرخانديم و حياط رو ديديم..غرق در فكر و تعجب بوديم و سعي در متقاعد كردن خود مبني بر اينكه اينجا كلاس كنكور است!!داشتيم و در همين زمان كه مشتي دختر دبيرستاني در حين بررسي بودن و هاج و واج و شگفت زده همه جا رو ورانداز ميكردن..ييهو!(نقطه اوج داستان)...چشممان به جمال حضرت استاد منور گرديد!! و اما چطور شد كه فهميديم استاده!
...
رضا رشيد پور در بالاي پله هاي كلاس!
در ابتداي امر برايمان بسي شگفتي داشت كه جناب رشيد پور در كنار فعاليت هاي هنري خود به ندريس كنكور هم ميپردازند!ولي با نگاهي دقيق و عميق به اين نتيجه رسيديم كه اون موجود!رشيد پور نيست بلكه حضرت استادي است!!!!!ا
...
وامـــــا چي بگم از استاد؟؟(استاد نگو بــــــــــلا بگو ـــــــــــــــــــ!!!!!!!)موجودي ديلاق..با شلوار پارچه اي مشكي و پيراهن مردوونه ي آستين كوتاه سفيد..صورت به قاعده..چشم ها مثال ارزن..ابروان مثال پاچه هاي جناب بز!در مورد دماغ كه ديگر نزاريد بگم!!و چشمان مثال سجاف جا دكمه در پشت ويترين!!سياه تابه با گيسواني پريشان ..بسپرده به دست باد!!بابا كلا رضا رشيد پور ديگههه!!
ولي در هر صورت ما بر حسب اجبار بايد قبول ميكرديم كه ايشون به هرصورت استاد ماست و ما يه عده بچه دبيرستاني شيطون و جفتكي ولي درس خوون بايد حدود دو سه سالي ايشون رو تحمل ميكرديم!!
ما شيطون بوديم و اون كلك..ما بلا بوديم و اوون ناقلا!ولي هم اوون بي خبر بود و هم ما!
جرقه از همون جلسه ي اول زده شد و ما فهميديم كه اين كلاس تنها كلاس كنكور نيست..بلكه يك دوره كلاس هاي مختلف و فشرده است كه به صورت ام پي تري شامل مباحث درس زندگي..آشپزي..خياطي..آموزش هاي فشرده ي برقراري ارتباط و...باقيشئ خودتون متوجه شين ديگه
..
ولا اينكه كرامات استاد از وصف خارجه و در اول بخش امين نامه نميگنجه ..ولي به هرحال مروري اجمالي به خاطرات كلاس خواهيم داشت...و در هر قسمت گريزي خواهيم زد به گلچيني از باغ خاطرات...(هرچند بايد بودي تا ميديدي...شنيدن كي بود مانند ديدين)
امين نامه در نگاهي كلي:
كتاب نگو بگو تبر!.....سبد گلي در بيمارستان....جام آب...تولد!...پسر دايي در كلاس...استاد شفا ميدهد(يكي از كرامات استاد)...ديوار كلاس نه بهتر بگم دفترچه ي خاطرات استاد به نگارش ما....ما در نقش سازمان سيا...سيتروئن يا 206؟؟..پسر دكتر آيينه ي دق من!...كودكي استاد در يك نگاه...و خيلي از خاطرات ديگر از اين نظير كه در قسمت هاي بعدي امين نامه به تفصيل به آن خواهيم پرداخت
و امـــــــــا عشق 4
بي تاب و بي قرارم اينبار در محضر استاد
گفتمش:از عشق بي تاب است دل!زين سخن هر روز و هر لحظه پريشان است دل!
گفت:اي دل اندر بند زلفش از پريشاني منال
مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش!
گفتمش:مستي و عاشقيم برد ز دست صبر نايد ز هيچ عاشق مست!
گفت:امتحان كرديم و دانسته
به صبوري گشاده شد بسته
گفتمش:ديده و دل را بسپردم به طوفان بلا!نيمه راه بازماندم!چه كنم؟؟
گفت:سعي نابرده در اين ره به جايي نرسي
مزد اگر ميطلبي طاعت استاد ببر!
گفتمش:درس عشقت تنها خوابي بود و بس...همچو نقش سرابي بود و بس!!
گفت:چون فلك با من بد مهـــر بكين بود!!
پ ي ن و ش ت:
الف)بعد مدت ها بلاگ رو آپ كردم اونم برا اولين بار في البداهه!
ب)اين نوشته همچين به دلم نچسبيد..فقط دلم ميخواست بنويسم!
ج)همه خوبن ايشالله؟؟
و اما عشق...به نام ليلي
خدا مشتي
خاک را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از عشق خود در آن دميد و ليلي
پيش از آن که با خبر شود عاشق شد. اکنون سالياني است که ليلي عشق مي ورزد،
ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هرکه خدا در آن بدمد،
عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، و شايد نام ديگر انسان واقعي !!!!
ليلي
زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند،
داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي
انار جا نمي شدند. انار کوچک بود، دانه ها بي تابي کردند، انار ناگهان ترک
برداشت. خون انار روي دست ليلي چکيد. ليلي انار ترک خورده را خورد ، اينجا
بود که مجنون به ليلي اش رسيد.
در همين هنگام خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط کافيست انار دلت ترک بخورد.
خدا انگاه ادامه داد: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من، ماجرايي که بايد بسازيش.
شيطان که طاقت ديدنه عاشق و معشوقي را نداشت گفت: ليلي شدن ، تنها يک اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان که سخن شيطان را باور کردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويشتن است
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملک کردن
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس است
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديک لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر
چون سخن خدا بدينجا رسيد ، ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون،
زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد.
ليلي مي دانست که مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار
سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني کرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را...
خدا به مجنون مي گفت نرود و مجنون نيز به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق
درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب
داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنکي زمين شد، مردم خنکي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت ليلي باز هم ريشه مي کند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا که درخت باز هم ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: کاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ کس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد ،ليلي! قصه ات را عوض کن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ هم به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشک نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي کن
اگر ليلي بميرد، ديگر چه کسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه کسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟
چه کسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه کسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد که تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده ي گمنام و ......
چرا خدا مردها رو آفريد؟؟؟
و امـــا درد و دلي دوستانه
از آخرين باري كه نوشتم ...مدت زيادي نيست كه ميگذره امـــا واسه من يه عمــر گذشت !
يه ماه اي شايدم بيشتر كه پر بود از اتفاقات كوچيك و بزرگ و بعضا مهم و بيهوده واسه من ! ساجـــــــده...!
حوصله ي نوشتني برام نمونده و لا اينكه خيلي سعي كردم كه از حال و هوايي كه واسه خودم درست كرده بودم بيرون بيام
و حال شايد گفت تا حدودي موفق!!(البته باهاس ديد موفقيت رو چجوري ميشه معني كرد) در هر حال هنوز به حالت عادي كامل برنگشتم!!
اين چند وقته پر بود از حوادثي كه به جرئت ميتونم اعتراف كنم كه خيلي چيزا رو تغيير داد ...تغيير روش...رفتار..نگرش ...بيان.. و.. البته متاسفانه تغييري جز مثبت!! و باعث شد كه اين احساس بر من غلبه كنه كه چقدر عاجز شدم!!ولا اينكه الان
دوباره دارم به حالت عادي بر ميگردم اما..(گرچه آب رفته باز آيد به رود....ماهي بيچاره اما مرده بود!)
خيلي اذيت كردم ناخواسته و بيش از اون اذيت شدم! چيزهايي ناخواسته برام داراي اهميت شد كه قبلا هيچ توجهي بهشون نداشتم...نسبت به مسائلي حساس شدم كه قديم خيلي راحت از كنارشون ميگذشتم..
نتيجه ي تمامي اين كشمكش هاي دروني و... چيزي نبود جز آزردن خاطر بسياري از بستگان و دوستان و عزيزانم..و ناراحت كردن اونا و راندنشون از خودم و در كل شكستن خودم...اما اونقدر بزرگ بودن كه باز تنهام نزاشتن
نميخوام بنويسم و بگم كه خسته ام...امـــا واقعا هستم...كم آوردم...بريدم...امــــــــا هنوز هستم!موندم...!
يه مدتي نه حوصله ي صحبت داشتم و نه نوشتن و نه حرفي براي گفتن...!!و الان ميبينم نوشتن اين پست بهترين بهانه است براي حرف زدن البته خيلي ساده نه سخن وري كه ديرگاهيست حس سخن وري در من پژمرد..!!
...................................................
اي خدا قسم به رازم كه ازت نبوده پنهون
به تموم اشك چشمام به همين شام غريبون
ديگه طاقتم تمومه ديگه فرصتي نمونده
واسه جبران مافات...مونده؟؟
.....................................................
ح.صله ي بيش از نوشتن رو ندارم!بهانه اي بود تنها براي هم صحبتي با يكايك عزيزانم كه تو اين يه مدت بيش از هر زماني رنجيده اند از اين ساجـــده!
پ ي ن و ش ت :
1) هنوز اونقدر شجاع هستم كه بگم ببخشيــــــــد و فكــــر كنم اونقدر بزرگ هستي كه ببخشـــــــــي و اگر غير اينه
پس ديگـــــــــر هيچ......ـــــــــــــــــــ!!
2) گــــــــــــر تو فهمي اين بيان را دور نيست ورنفهمي بيش از اين دستور نيست !!
3) نوش دارويم بما تلخـــــي نكن تا ننوشم جام زهر زندگي ...معني هر دل بريدن مرگ بود تا نبودي التيام زنـــــــــدگي
و باز سحرگاهي ديگــــر...2/20 بامداد يــــــــــــا حــــق
و امـــــــــا عشق 3
تو بر من اي فلك بي داد كــــــــردي
دل شــــــاد مرا نا شـــــاد كــــــــردي
شكستــــــي در گلويم ســــاز و آه
نصيبم نالــــــه و فــــــــرياد كـــــــردي
و امـــــــــا عشق 2
من در كلاس و استاد در خيال...!!!ا
اينبار اول و آخر منم...من!!ا
پرسيدمش :آيين اين مهــــــــر چيست؟؟
بگفتم:قبله باختم!خـــــــــدايم كيست؟؟
بگفتم:يا علي گفتم...عشـــــــــق چيست؟؟
بگفتم:دين و ايمان همه رفتند...شعار ماند!رسم اين آيين چيست؟؟؟؟
بگفتم:از عشقي كه گفتي برايم تنها عذاب ماند...اين چيست؟؟؟
بگفتم:از صداقت تنها برايم خيال ماند...عاملش كيست؟؟؟؟؟
بگفتم:حق به ناحق رنگ باخت...دليلش چيست؟؟؟
بگفتم:بي گناهي بيشترين گناه شد!!اين چيست؟؟
بگفتم:راستي نهان شد...آبادي ويران شد...انديشمند در بند شد...علتـــــــــش چيست؟؟؟
بگفتم:از عدالت تنها برايم يك نام ماند...اين چيست؟؟
بگفتم:از هر آنكس كه بيش از جان دوست ميداشتم تنها يه خيال ماند...رسم اين چيست؟؟!ا
بگفتم:از آرزو سراب ماند...از عشق يك خيال ماند...از مهر تنها يــــــك نام ماند...اين چيست؟؟؟
بگفتم:رسم وضو به خون در آيين عشق چيست؟؟؟
بگفتم:عشق حق...حلاج را به معراج برد...پس بايد گفت كه معراج مردان و زنان بزرگ بر سر دار است؟؟؟؟آخـــــــــر عشق....نيستي براي جــــــاودانگي است؟؟؟
بگفتم:هستــــــــي نخواهم چه بايد كنم؟؟اين هستي كه جز سختي نيست!!ا
بگفتم:سختي به نقد جــــــان خواهم خريد!!امـــــــــا اسيري نـــــــــه!!راه چيست؟؟
بگفتم:كـــــــــــــافيست!!جواب چيســـــــــــت؟؟؟
استـــــــــاد سكوت !!!!!!كرد!
من به انتظار جواب بودم!جوابم سكوت بود!چه رسمي است اين سكوت پرمعـــــــنا؟؟!!ا
اين فرياد خاموش در سكوتي تلخ بود ؟؟
درس اين بار استاد بر من!!:توجـــــه در عين بي توجهـــــي و سكوت پر معنــــــا!!ا
درس اين بود!من رسم شاگردي بجـــا آوردم!آموختم...بـــــــــه !!...از استـــــــاد!!
امــــــــا من به دنبال جواب بودم نه درس!!
جواب اين همه سوال چنين سنگين سكــــــــــوتي بود؟؟؟؟!!
قضــــــــــاوت با شمــــــا
"در خوابگه جهان من شيدائي ..... چشمي بگشودم از پي بينايي"
"ديدم كه در او نبود هشيار كسي .... من نيز بخواب رفتم از تنهايي "
التمــــــــاس دعــــــــا ..... يـــــــــــاحق
چهارشنبه...2/35 سحرگاهان
به تو اي دوست سلام!
هميشه گفتم و باز ميگم...شروع رو دوست دارم اما پايان رو نه!
پس شروع ميكنم با نام او و با ياد تو!
تعجب ميكني؟؟خطابت كردم!دوست من به يادت سخن آغاز كردم!
سلام بر تو!به تو دوســـــــــت....به تويي كه چنين زيبا نامي بر تو گذاشتم!
برايت مينويسم...تو هم برايم بنگار
من عموما روي صحبتم با خودم بوده...بر خود مينگاشتم براي يادآوري...در حكم تلنگر به خود...امــــــا اين بار برايت مينويسم كه تو باشي تلنگري بر من!
خطابت ميكنم تو!كه چون تويي!يعني دنيا دنيا خاطره براي من!خاطراتي شيرين و بعضا تلخ كه آن هم در منظري ديگر زيبايي خاصي بر خود داره و بس!
تو يكي نيستي...بسياري!بهتر بگم بسياريد!امــــــا خطابم به يك به يك است
اولين سلام!اولين همفكري..اولين تبادل نظر...اولين بحث...اولين هم صحبتي...شد اولين دوســــــتي!!برايم مــــــاندني است
..
..
..
نـــــــــه!اينبار ديگه من بزاريد ننويسم!هرچي نوشتم رو پاك كردم!تــــــو بنويس!
(اين تو!تـــــويي دگر است!!)
موندي چي بنويسي؟؟؟هرچه دل تنگت ميخواهد بگو...وينـــــــــك
اينقدر مطلب در ذهن دارم كه به جا پست بايد كتاب بنويسم!
پس اين پست براي اينه كه تو بنويسي و من جواب بدم....تو اينبار تلنگر باش براي من!كه برايت شايد جواب ها داشته باشم
...
پس تو نويسنده باش در اين خانه....تو صاحبخانه باش!
...
..
پ ي ن و ش ت :يكي از اهداف اين پست صرف نظر از خيلي از دلايلي كه براش دارم و اينكه مطالب ديگه اي داشتم كه بر اين مقدم باشن اما !!!!!!!يه دليلش اينه كه ميخوام درجه ي انتقاد پذيريم رو بسنجم!!حال ديگر خــــــود داني!!!
ميان سجده ي سبز سحرگاهان اگر بر خاطرت رد شد خيال من دعــــــــايم كن!
التماس دعا.........يا حق
و امـــــــا عشق
و اما عشق
حلاج را پرسیدند عشق چیست؟؟
گفت امروز بینی و فردا و پس فردا
اول روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روز به باد بردادند!!عشق این است
.
.
مرا گفت عشق را تعریف کن!
گفتمش: عاشق نبودم.
گفت:محال است...بخوان !به نام عشق بخوان
گفتم:رسم خواندنی که خواهی ندانم!
گفت :بنگار...عشق را بنگار
دستم لرزید!گفتم:قلم روان ندارم!
گفت: برای نگاشتن قلم نیازی نیست...بر دل نویس....
گفت:آنچه از دل برآید بر دل نشیند
گفت:سر ناگفته باز کن
در آن لحظه: دل لرزید....دست ترسید....اشک لغزید
دگر بار گفت:بازگو
گفتم:بهانه
گفت:بی بهانه!شجــــــــاعانه
گفتم:جســـــــارت
گفت:شجــــــــاعت
گفتم: پس غرور؟؟
گفـــــت: خشوع
گفتم:نوایم؟
گفت:بی نوایی
گفتم: صدایم؟؟
گفت: بی صدایی
گفتم: مرا استــــــاد باش!
گفت: تو خود بر خود استــــــــاد باش!!
گفت: دیدی؟/
آهسته گفتم: فکر کنم دیدم!!
گفت : به چه؟؟
گفتم: به دیده
گفت: به کدامین؟؟
گفتم: به دو دیده ی ظاهر
گفت: نادیدنی ها دیدی؟؟؟؟؟؟
گفتم:.....نه!!چیزی نگفتم...جوابم سکوت بود!!سخنی برایم نمانده بود
گفت:: درس اول و آخـــــــــر از من!!به دیده ی دل بنگر....آنگـــــــاه اسرار نهان آشکار خواهد شد
خود را در قالب دیگری گذار و به دیده آن نیز بنگــــــــر...
گفت و گفت و گفت .....گفت و رفـــــــــت
سفر آغاز کردم
به کوی دل سفر کردم...
اول بار نیافتم....به پشت سرای دل رفتم...رفتم و دفتر عشق باز کردم...خواندن آن در حد فهـــــم آغاز کردم
خـــــواندم وفا......دیدم جفـــــا
خـــــواندم حــــــق....دیدم نا حق
خـــــواندم رحم....دیدم بی رحم
خـــــواندم مهــــر....دیدم بی مهــــر
خواندم......نه دیگر توان خواندن نبود!!دیده دریا شد...اشک جاری شد...سیل راهی شد!
سرای دیده دل باز شد!نادیده کمی آشــــــــکار شد
به چشم دل دیدم جفـــــا....کردند وفـــــــا
دیدم ناحق...رسیدند سرآخـــــــر به حق
دیدم...
.
.
اما نه باز ندیدم آنچـــــــه خواستار دیدنش بودم
به دنبالش گشتم...به هر سو نگاه کردم نیافتمش...بر سر کلاسی بودم که استادی نبود...رفته بود...
استاد من بودم...شاگرد من بودم...اول من بودم...آخــــــر هم من بودم
سوال بی جواب....کلی سوال بی جواب
باز گفتم:عشـــــــق چیست؟؟؟
گفته شد:
عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود
جوینده ی عشق بی عدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گردد
هرکس که نه عــــــاشق است رد خواهد بود
.
.
.
و اما....رد شدم!!!!
تمــــــــام
برای خودم نوشتم و واسه خودم اعتراف کردم....باز هم نشد
امشب چه عرض کنم ...امروز...سه شنبه بیست مرداد هشتاد و هشت ساعت دو و چهل و پنج دقیقه صبح
شروع کردم به نوشتن ...چه روزی بود امروز!ناراحتم؟؟نگرانم؟؟استرس دارم؟؟دلواپسم؟؟دنبال دلیل میگردم؟؟
چمه؟؟واقعا نمیدونم!!!!فقط این رو میدونم که سرآچه ی ذهنم آماس کرده و کلی مطلب و خاطره و حرف و حدیث و...در حال تراوش از این حوضچه است و کلی افکار وپراکنده در حال رفت و آمد و آنقدر نزدیکند و واضح که گویی در کالبدی جای دارند و جلوی دیده در حال گذر!!!ا
ساجده؟!!ا
جالبه نه؟هم جالب و هم امشب کمی غریب تر از قریبانه هایی که هر موقع میپنداشتی!بعد مدت ها خودم و خودم تنها شدیم
در سنگینی سکوتی که شاید قدیم دوست نداشتم اینچنین بودنی رو و اما امشب....تنها صدایی که این خلوت رو بهم میزنه صدای سایش قلم روی کاغذه و صدای نمنم بارون که کم کم به شرشر داره تبدیل میشه
باران!!آرامش!!سکوتی سنگین بر دلی خسته........ا
بگذریم.....!!واسه خودم مینویسم امشب....برای ساجده
ساجده.....میدونی؟؟؟؟ حال من اکنون برون از گفتن است......این که میگوییم نه احوال من است
ساجده؟؟میخوای اعتراف کنم جلوت؟؟شاید آروم شم
اعتراف کنم که سیاهی دامن گسترده و نور پرده نشین این ظلمته؟؟؟؟؟؟
اعتراف کنم که برای رسیدن به سرمنزل مقصود باید هزینه ها پرداخت؟؟؟؟؟خیلی سنگین؟؟
اعتراف کنم که این پاکی به اصطلاح کودکانه!در قلبم رو دوست دارم؟؟؟؟/
اعتراف کنم که هنوز بچه ام و دوست ندارم بزرگ بشم؟؟؟؟
اعتراف کنم که این بچگی رو دوست دارم چون دروغ و غرور کاذب و ریز بینی و خصومت و کینه و دورویی و ...را باری درش نیست؟؟؟؟؟؟
اعتراف کنم به صداقت این کودکی؟؟
اعتراف کنم به تاری که برایمان ساخته شد؟؟؟
اعتراف کنم به اشتباه آدم و حوا؟؟؟؟؟
اعتراف کنم به رانده شدن از آن بهشت و دور شدن از بهشت خیالی خود؟؟؟؟؟
اعتراف کنم به دلتنگی و حسرت زمان کوروش ها؟؟؟؟
اعتراف کنم به مجبور بودن به سکوت؟؟؟
اعتراف کنم به اینکه در حال نوشتن تاریخی ایم و شاهد تکرارش به طریق مدرن؟؟؟؟
اعتراف کنم که استاد نوشتن مقالات علمی و تحقیقی ام و اما در نگارش صحبت های خودم شدیدا عاجز؟؟؟
اعتراف کنم جدیدا شنونده ی خوبی ام همچون قبل و درمانده ای در سخن وری؟؟؟؟
اعتراف کنم که اسب سرکش سخن ام کنج عزلت رو انتخاب کرده و حتی نفسی برای جابجایی براش نمانده و چه برسه به بی رقیب تاختن همچون گذشته های تقریبا دور؟؟
اعتراف کنم که بعضا اونقدر کوتاه میام که از تو بودن...ساجده بودن!!!خارج میشم؟؟؟؟؟؟؟
اعتراف کنم که خسته ام شنیدن این همه دروغ؟؟؟
خسته از دیدن ظلم؟؟؟؟؟/
اعتراف کنم که تو نقاشی کردن زندگی تنها رنگی که دستم دادن این روزا مشکیه؟؟؟؟؟/
اعتراف کنم که سنگینی خاصی رو رو قلبم احساس میکنم؟؟؟؟
اعتراف کنم که گذشت ثانیه ها رو دوست ندارم الان؟؟؟
اعتراف کنم دوست ندارم آنچنان آزادی رو که نفس را راهی برایش نیست؟؟؟؟؟
اعتراف کنم که بهترین شاگرد استاد محبت بودم و آخرین شاگرد استاد خصم؟؟؟
اعتراف کنم به ناخوانا شدن حرفام؟؟؟؟؟؟؟
اعتراف کنم به بی اعتمادی ام نسبت به هرآنچه میبینم و میشنوم؟؟
اعتراف کنم که مستم از جام غم؟؟؟؟
اعتراف کنم که دوست ندارم آنچنان خانه ای را که بیگانه باشیم و مهر سکوت برلب و سر درگریبان به واسه اندیشیدن و با افکاری روشن در عین تاریکی؟؟؟؟؟؟
آره...اعتراف میکنم
اعتراف میکنم به بودن...به ماندن...به جاودانگی اندیشه...به پاکی اعتقاداتم...به هدفم به....به....به سختی این اعترافات!!!ا
آره اعتراف میکنم در عین بلاییم و خود نه
اعتراف میکنم که این روزا قاب های خالی بهترین جا برای لبخند است و دل ها امن ترین مکان برای سنگینی غم!!!ا
اعتراف میکنم که نمیتونم بنویسم اونچه توان گفتنش نیست و در افکار مدفون
آره ساجده...میبینی؟؟تو جلو خودتم نمیتونی راحت اعتراف کنی !!!!!جدا تو همون ساجده ی سال های پیشی؟؟؟؟
آخرین اعتراف...."ماییم و نوای بینوایی....بسم الله اگر حریف مایی"
تستی های سیصد وشصت قدیم....یادش بخیر
این مطلب هم تحت عنوان تستی های سیصد و شصت همون تستی هایی است که دوستای گلم برام نوشته بودن و پشت هرکدومشون خاطرات قشنگیه که واقعا هروقت میخونم خستگی معنی اصلی خودش رو برام از دست میده
دوست دارم اینجا داشته باشمشون
این پست فقط مال خودمه...وینک
Varesh:وقتی بهار رویای پر شکوفه ی یک شوره زار شد، وقتی درخت از آب و نور و باران بهاری.. پر از برگ و بار شد، وقتی که گل نقش و نگار دامن هر سبزه زار شد، من با نور و با نگاه تو روییدم
.
Mehr_انتخابات 88
· به اميد نفس .. نشاط .. توسعه ی سیاسی .. بهبود ..اصلاح .. اصلاحات .. به اميـــــــــــد انتخابات 88 .. به امید ایران .. هـمدرد ِ عـزيـز، به اصلاح ِ شبه راه .. هـمـراه به راه در ميان شبه راهان .. همراه ِ هـمـراهان .. یـکـــی از مــــــــا تـمـــام مـــــــا
M3hr:
· مـهـر را از ديده دل بين و ديده دل را از روي مـهـر باز کن .. آنان که خود بسیار بزرگند و بی غرور مـهـر می ورزند از نگاه خداوند نصیب دارند و محبت این مـهـروزان که خود از بزرگانند خود موهبتی ست الهی برای او که مورد لطف است .. ساجده بزرگ و فهیم و با گذشت .. یـکـــی از مــــــــا تـمـــام مــــــــا
Babak:
سرکار خانوم دکتر ساجی جون ! دوست جون و خواهر جون من . تندیس خوبی
Hossein:
ساجده؛یک دختر بانشاط،با کمالات،با وجنات،با معلومات،با مجهولات!با تحصیلات،خلاصه با کلی صفات...شرمنده اخلاق ورزشیتون،دیگه نمیشه بیشتر معرفیش کنم،یه کم تو پیجش باشید،ببینید چه دختر گلیـــه!!!ه
M3hr_انتخابات 88
خم اما نه شکسته، خم است این قامت اما نشکسته، به امید قامتی استوار/ به اميد نفس، نشاط، توسعه ی سیاسی، بهبود، اصلاح، اصلاحات، به اميـــــــد انتخابات 88، به امید ایران/ هـمدرد ِ عـزيـز، به اصلاح ِ شبه راه، هـمـراه به راه در ميان شبه راهان، همراه ِ هـمـراهان، یـکـــی از مــــــــا تـمـــام مــــــــا
Ali joon
ishoon khanoom dr. ist ba erade va mosamam,va motevaze.ke man ehterame ziyadi barashoon ghaelam.va omidvaram hamishe salemo movafagh bashan
عمو علی
ســــــاجــــــــده عــــــزیــــــــــز ، با هر تکان ِ پیرهن سنگ دوزی ات ؛ عطر گل بنفشه ی شب عید می وزد ؛ آوازهای خیس سرانگشتهای تو ؛ هی قطره قطره بر سر هر کوچه می چکد . اندیشمندانه مینویسی و هنرمندانه بیان میکنی .
Fafal_fafa
· Ye Donsaasttttttttttttt________________BESTEEEEEE BESTEEEEEEEE___________Ro dast Nadare Bekhodaaaaa_____________DokhtAr kOob____________MeHrabon____________KoLIIII bAHAL__________bA vAFA____________hARchiii Begam Kame saJi J00ne dg**********
Masoud
· نمي دانم تو مي خواني ز چشمم حرف هايم را. نمي دانم تو مي بيني نگاه بي صدايم را كه مي گويد بدون مهرباني هاي تو هيچم
خبرچین
· هر چی بخواین مهربــون و دلسوز و گل ... خیلی زیاد دوسش دارم فقط حیف که زیاد تو دسترس نیست هر کسی تونست پیداش کنه خیلی خوش شانسه... من که خبرچینم هیچ خبری ازش ندارم دیگه حساب دستتون بیاد... ساجی جونم برات ارزوی شادی و موفقیت برای رسیدن به ارزوهات دارم
·
Mahyar
the sweeeeeetest girl in the WHOLE WORLD
حسین
· شما با یه دختر عادی طرف نیستید. شجاع و باهوش , مهربون و دلسوز و... هر کاری رو اراده میکنه بایدانجامش بده ...من همه جوره قبولش دارم و تحت هر شرایطی ازش حمایت میکنم چون از لحاظ فکری خیلی کمکم میکنه
علیرضا
سرشار از شور و نشاط با اراده و دوست داشتنی یه دوستی که هر کسی آرزوی به دست آوردنشو داره
Bensina
· ▓▓▓▓▓░░▓▓▓▓░▒▓▓▓▓▓▓▓▓ ▓▓▓▓░░▓▓▓▓▓▓░▒▓▓▓▓▓▓▓ ▓▓▓▓░▒▓▓▓▓▓▓▒░▓▓▓▓▓▓▓ ▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓░▒▒▓▓▓▓▓▓▓▓ ▓▓▓▓▓▓▓▓░░▒▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓ ▓▓▓▓▓▓▓░▒▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓ ▓▓▓▓▓▓▓▓▒░▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓ ▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓ ▓▓▓▓▓▓▓▓▓▒░▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓ best girl,best friend
Soonay
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور ، چه بخواهی و چه نه ! میوه ی یک باغند همه را با هم و با عشق بچین... ولی از یاد مبر ، پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا ! مهربون ، دوست داشتنی ، نازنین ، مودب ، فوق العاده خوب .... دوست دارم عزیزم
·
Elham
· وقتی خورشید هر روز صبح با ترانه محبت طلوع می کند ...وقتی درخت ها بر محبت زمین ریشه می دوانند ... وقتی کوه ها از محبت آسمان سر به فلک می کشند ...چرا من از محبت حرفی نزنم چرا فراتر از هر عشقی از دوست داشتن سخنی نرانم ... ساجده را دوست دارم فقط چون دوستش دارم
پوپک
· ساجده دوست جون خودمه ... مهربون و دوست داشتنی ... عاشقشم یه دنیا ... آرزومند آروزهاتم ساجده جونم
Rira
اگـه همـه دختــرای عالـم دس تـو دسـت همدیگه میـذاشتـن مـی تـونستـن حلقـه یـی دور دریـا بـزنـن، اگـه ... :)
Shamsa
· doost dashtani, khob, mehraboooon o azize dele hame!!!haaaaaame doosesh daran!!!basssss ke GOLe,mah,khanooooom! MIIIIIIIMIRAM BARASH
فرامرز
دختري با وقار و زيبا دل
Farzadj
har chi fek kardam chi begam nafahmidam chon har chi begam az khubiash kam goftam,take yedun as dordune as...
niusha
· khob in dokhmalaro ke mibinin dus june manee az kelasse avale ebtedaiii baham dustiim kheili ba marefateee kheili mano dus dare aslan asheghame manam dusesh daram ama un bisgtarrrrr shukhi kardama boos honey
lily
· یار من، با من بمان تا بمانیم اینجا، اینجا بهشت ماست گر شقایق بخندد بر ما، بر او بخندیم تا برویند شقایقها دوباره بر دشت دوستی مان، ترانه بخوانیم تا بپیچد صدایمان، که ای دوست ای عشق ای آزادی ای وطن، دوستت داریم بخوان برایمان، بخوان از عشق بخوان از دوست بخوان از خوشبختی و از شادی، بخوان از امید بخوان
م.آذری
باور من بر این هست که این دوست و دوستانی نظیر ایشون امید آینده ایران برای ساختن، برای عشق، برای صلح، برای خوشبختی و امکانات برابر، برای سربلندی و افتخار ایرانی بودن و ایران خواهندبود.صداقت ، راستی ، هوشیاری،خردورزی و پشتکار خمیرمایه چنین امیدی هست که من در وجود ایشون دیدم. شاد و پیروز باشید
پرهام
بتابد آفتاب بر بلندای وجودت ساجده / ببارد باران تا به حضورت ساجده / که گر دانی قدر خود در این دنیا سربلندی / بدان خوبی بماند یا بدی آخر سر ساجده
ایران محل
· محله ای در این محل .. " ایران محل " .. ای ایـــران ِ عــزیـزم، بـدان کـه هـر ایــرانــی ، یـک ایـران سـت، چـه در خـاکـت و چـه بـرون ز مرزها .. پس تو نیز ایرانی .. به جان و تنم مـهـر ميهن بـُود.. هـمـه مـحتـرمنـد با هـر فکــری .. اعـم از مـخـالـف و مـوافـق .. یـکـــی از مــــــــا تـمـــام مـــــــا
Lord
· ♥~♥~♥~♥~♥~♥~♥~♥~♥~♥~♥~♥~♥~♥~♥~♥~♥~♥~♥♥~♥~♥~♥~♥~♥~♥~♥~♥~♥~ '•.¸(¯`'•.¸*♥♥Love u♥♥*¸.•'´¯)¸.•'´¯) ♥(¯`'•.¸(¯`'•.¸*♥Taki♥*¸.•'´¯)¸.•'´¯)♥Harf nadary♥(¯`'•.¸(¯`'•.¸**¸.•'´¯)¸.•'´¯)♥♥Love u♥♥(_¸.•'´(_¸.•'´**`'•.¸_)`'•.¸_)♥Akhareshi♥(_¸.•'´(_¸.•'´*♥♥*`'•.¸_)`'•.¸_)♥ (_¸.•'´(_¸.•'´*♥♥Love u♥♥*`'•.¸_)
راشین
قصه های من تمامشان برای توست اگر گاهی در قصه هایم نگرانم آن هم از دوری توست تمام نوشته های من برای توست کلام من نثار روح سبز تو ... نثار روح سبز توست ارزومند ارزوهایت.....راشین
کلاغ
لبخندش از درون این شیشه نشکن زیباست طراوت می بخشه عمق می ده و محبت می پراکنه
فرهاد
· من دلم می خواهد، سر هر کوچه تاریک مشعلی از خورشید یا که شمعی از نور بنشانم به فرا راه تو دوست
Majid
fogholadeee golooo khongarmooo mehrabon, por az energy mosbat ke hamishee az harf zadan bahash koli roohie migiriii, kholaseeee ke she is #1
خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد....به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
ربنا لا تجعل لنا ظلمه للقوم الظالمین
"پروردگارا ما را فتنه ی ستمگران قرار مده" آیه ی 85 سوره ی یونس
یعنی ما را مقهور ایشان مساز و از آسیب گروه کافران رهایی بخش و لباس ضعف و نا توانی از تن ما برکن تا فریفته نشوند و ایشان را بر ما مسلط نساز تا بدست ایشان معذب نشویم
چه صبوری ای خدا؟چه بزرگی ای خدا؟؟چه کریمی ای خدا؟؟چه عزیزی؟؟
خداوندا!تو میدونی ...تو دانایی ..چه گویم که دلی پر درد دارم...سینه ای پر رنج دارم..تنی خسته تر از خسته دارم....روحی افسرده
خدایا من یکی نیستم...که چون من بسیارند در این خاکم..من ایرانم...من جزئی از این خاکم...وجودم چون دگر هم میهنانم پر غرور است و پر از شور
و حال...دلی پر درد دارم.....سینه مالامال درد است خدایا مپسند
خداوندا:چه گویمت که به نامت کارها کردند به نامت ظلم ها روا داشتند...به نامت...آخ به نامت چه ها کردند؟؟؟؟
خدایا:عدالت تعارفه و حق شعاره امروز
خدایا:بی عدالتی مشهوره و حق پرده نشین
خدایا:دادگاه عدل و انصاف حکم به بی عدالتی هاست امروز
دهانمان پر ز خون و چشم ها پر ز اشک است
خدایا:روامدار که ناجوانمردانه بر بندگانت ظلمی روا داشته شود
خداوندا:در دادگاه عدل تو بی عدالتی را راهی نیست....راهی برای ریا نیست...ضجر دادن نیست...ظلم نیست....شکنجه نیست...نیست...نیست..نه نیست...نیست
در دادگاه تو قاضی حق است و عدل و عدل و صبر و صبر و صبر
خدایا روا مدار به نام مهر بی مهری روا دارند
روا مدار در کسوت حق نا حقی و بی عدالتی پیشه کنند
سرمه ی کوری کشیدم دیده ی تحقیق را ....تا نبینم در لباس صدق هر زندیق را
سربلند کنید قهرمانان
سربلند کن که از دلت آگاهیم...سربلند کن که به اندیشه ات ایمان داریم..سربلند کن که عقاید و اندیشه ی استوار را گرد نادانی نگرفته...زلالند و زلال
سربلند کن که دیکته ی نوشته شده برایت را باور نداریم
سربلند کن که میدانیم تو بازیگر خوبی نیستی!سربلند کن که میدانیم تو نانوشته ها را در دل داشتی و نوشته ها برایت چیزی جز حق و راه و عقیده ات بود و هست!!!!!ا
سربلند کن که میدانیم در لحظه ای که نشسته بودید چه غوغایی در دل داشتید...سربلند کننید که کارنامه یتان جز سفید و سبز رنگی دیگر ندارد
سر بلند کن که میدانم بر شماها چه گذشته...هرچند که به ظاهر مجبور به سخنانی شدی اما چشمانت حقیقت رو کتمان نکردند
تو با دیده ی حق بین سخن ها گفتی....فهمیدیم...تو با دیده از دردهایت سخن گفتی...از ناعدالتی هایی که برتو روا شد...از دفاعت از حق و از آزادی گفتی....خواندیم اینان را از چشمانت و هر که درک نکرد چه .......بود!!!افسوس...افسوس برای آنان که درک نکردند
آری میدانیم...میدانیم....سرافرازان سربلند کنید
لالا لالا دیگه بسه گل لاله...بهار سرخ امسال مثل هرساله
لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هرساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه
هنوزم شب زیر سرب و چکمه می ناله
نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه
آخه بارون که نیس،رگبار باروته
سزای عاشق های خوب ما اینه؟(شهادت)
نترس از گوله ی دشمن گل لادن
که پوست شیره پوست سرزمین من
اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن
نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دلنازک خسته،گل پر پر
نگو باد ولایت پر پرت کرده
دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمی ذاره
مث یار دلاور نشکن از دشمن
ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره
نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم
کتابای سفیدو دوره می کردیم
که فکر شبکلاهی از نمد باشیم
نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب
بخون با من نترس از گلوله ی دشمن
بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب
نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیا شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمی آره
نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون
من هم به سهم خود تسلییت می گویم , با تشکر, موفق باشید

زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند،آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود و فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم
!
تاكه بوديم نبوديم كسي كشت ما راغم بي همنفسي
تاكه مرديم همه يار شدند تاكه خفتيم همه بيدارشدند
قدر اينه بدانيدتاهست
نه دران وقت كه افتاد شكست
اى بغضِ گل انداخته، فريادِ خطر شو
اى بغضِ گل انداخته، فريادِ خطر شو
اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش
اى مشتِ برافراخته, افراخته ترشو
اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى
از خانه برون چيست كه از خويش به در شو
گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديش
ور تيغ فرو بارد، اى سينه سپر شو
خاكِ پدران است كه دستِ دگران است
هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو
ديوارِ مصيبت كده ىِ حوصله بشكن
شرم آيدم از اين همه صبرِ تو، ظفر شو
تا خود جگرِ روبهكان را بدرانى
چون شير درين بيشه سراپاى،جگر شو
مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست
خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو
فرياد به فرياد بيفزاى، كه وقت است
در يك نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو
ايرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است
ايران ِكهن در خطر افتاده، خبر شو
مشتى خس و خارند، به يك شعله بسوزان
برظلمتِ اين شامِ سيه فام، سحر شو
فريدون مشيري
اون درخت سربلند پر غرور که سرش داره به خورشید میرسه منم منم
تو ی تنهایی یک دشت بزرگ
که مثه غربت شب بی انتهاست
یه درخت تن سیاه سربلند
آخرین درخت سبز سر پاست
رو تنش زخمه ولی زخم تبر
نه یه قلب تیر خورده نه یه اسم
شاخه هاش پر از پر پرنده هاست
کندوی پاک دخیله و طلسم
چه پرنده ها که تو جاده ی کوچ
مهمون جاده ی سبز اون شدن
چه مسافرا که زیر چتر اون به تن خستگیشون تبر زدن
تا یه روز تو اومدی بی خستگی
با یه خورجین قدیمی قشنگ
با تو نه سبزه نه آیینه بود نه آب
یه تبر بود با تو با اهرم سنگ
اون درخت سربلند پر غرور که سرش داره به خورشید میرسه منم منم
اون درخت تن سپرده به تبر که واسه پرنده ها دلواپسه منم منم
من صدای سبز خاک سربی ام...صدایی که خنجرش رو به خداست
صدایی که توی بهت شب دشت نعره ای نیست ولی اوج یک صداست
رقص دست نرمت ای تبر به دست
با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرین تصویر تلخ بودنه
توی ذهن سبز آخرین درخت
حالا تو شمارش ثانیه ها
کومه های بی امونه تبرت
تبری که دشمن همیشه ی این درخت محکم و تناوره
من به فکر خستگی های پر پرنده هام ...تو بزن تبر بزن
من به فکر غربت مسافرام...آخرین ضربه رو محکمتر بزن
من به فکر خستگی های پر پرنده هام ...تو بزن تبر بزن
من به فکر غربت مسافرام...آخرین ضربه رو محکمتر بزن
من به فکر خستگی های پر پرنده هام ...تو بزن تبر بزن
من به فکر غربت مسافرام...آخرین ضربه رو محکمتر بزن
!!!!!!
از این پس هر هفته با یک پست جدید
بلاگ هارو تنها در اینجا ثبت میکنم
کامنت های غیر مرتبط با پست هارو هم میتونین زیر این نوشته ثبت کنین
همه موفق باشین
باله هایت را کجا گذاشتی؟
پرنده بر شانههای انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من درخت نیستم . تو نمیتوانی روی شانههای من آشیانه بسازی.ا
پرنده گفت: من فرق درختها و آدمها را خوب میدانم اما گاهی پرندهها و انسانها را اشتباه میگیرم.ا
انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممكن بود.ا
پرنده گفت :راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.ا
پرنده گفت: نمیدانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید.ا
انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی كه نمیدانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.ا
پرنده گفت: غیر از تو پرندههای دیگری را هم میشناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نكند، فراموشش میشود.ا
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.ا
آنوقت خدا بر شانههای كوچك انسان دست گذاشت و گفت: یادت میآید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بالهایت را كجا گذاشتی؟
انسان دست بر شانههایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد.ا
آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست
اول رنگ مورد علاقتون رو انتخاب کنین بعد با هم صحبت میکنیم...وینک
سياه رنگي مطلق است که در فراسوي آن، زندگي تمام مي شود.سياه يعني نه، که نشانه اي از ترک عشق و انصراف از فعاليتهاي جمعي است.به معني نيستي، نااميدي به آينده و سکوتي ابدي است و حس سنگيني را به افراد القا مي کند.تأثير خوبي بر مزاج ندارد و در کودکان هم اثرات منفي دارد. دوستداران رنگ سياه معمولا" خسته و افسرده اند.اگر خسته نباشند، ناراضي اند.اگر ناراضي نباشند، مغرورند.اگر مغرور نباشند، انکار مي کنند.اگر انکار نکنند هم ناراضي اند، هم مغرور، هم خسته و هم انکار مي کنند اما احتمالا" خودشان هم خبر ندارند.طرفداران سياه زياد هم نااميد نشوند چون از طرفي ديگر سياه نمادي از آبرومندي و شرافت است(ديده ايد ماشين هاي شيک و کلاس بالا معمولا" سياه" و براقند).ا
قهوه اي
آدمهاي قهوه اي را بدون قسم خوردن مي توان باور کرد، يعني حرفشان سند است.اما طرفداران اين رنگ معمولا" آواره اند(جالب است بدانيد که رنگ مورد علاقه آوارگان جنگ جهاني دوم، قهوه اي بوده است). قهوه ايها يا يک بيماري جسمي جدي دارند و يا مشکلي که به نظر آنها غير قابل حل است، پس اين افراد از نظر جسمي و روحي در خطرند.ا
خاکستري
خاکستري را در کهنسالان و خانه سالمندان بايد پيدا کرد.اين افراد معمولا" غمگينند و محافظه کار و حتي اگر آهنگي گوش کنند(اگر خجالت نکشند)، غمگين است(مثلا" مثل اينکه ايرانيها داريوش گوش کنند)، مثل اينکه به آنها گفته اند خوشي بي خوشي.ا
قرمز
قرمز پسندها پر از شوق زندگي، عاشق و مبارزه طلب، پرتکاپو و شجاع، اهل معاشرت، شلوغ و پر سرو صدا هستند.ظاهرا" نيرويشان تمام نشدني است، خوب مشت مي زنند و کتک خورهاي خوبي هم هستند. در مجموع و خلاصه اينکه برونگرا هستند.قرمز باعث افزايش نبض و فشار خون مي شود.ا
آبيها خلاقند و هميشه فکرهاي تازه مي کنند، مورد احترام، آرام و دوست داشتني هستند و احساساتشان را خوب کنترل مي کنند.عاشق تنهايي، احساساتي و ملايم اند.نماد ابديت و عمق و کمال گرايي است.از ويژگيهاي افراد آبي دوست صلح، مهرباني و هماهنگي است. (طرفداران آبي به خودشون نگيرند، هميشه و همه جا استثنا هست).اين رنگ سبب کاهش نبض و فشار خون مي شود.ا
سبز
آدمهاي سبز مذهبي اند.در انجمنهاي خيريه يا بيمارستان يافت مي شوند!!!مضطرب و انعطاف پذيرند.اگر دنبال شريک(البته شريک تجاري نه زندگي) مي گرديد سعي کنيد سبز باشد(نه اينکه رنگ پوستش سبزه باشد).رنگي مقدس است.سبزها اصلاح گرند و بسيار علاقه به نصيحت کردن دارند.کوشش و پشتکار عجيبي دارند.ا
زرد
آدمهاي زرد بر خلاف نظر عموم بيمار و رنجور نيستند و منتظر خوشبختيهاي بزرگند.آرام و قرار ندارند. توسعه طلب و اهل اختراعند.گاهي حسود و معمولا" بلند پرواز.ا
بنفش
بنفش دوستها صميمي و حساسند وذوق عارفانه دارند.گاهي آنقدر صميمي مي شوند که قضاوت و تصميم درست نمي توانند بگيرند.ا
نارنجي
نارنجي پسندها اهل مسابقه و سلطه طلبند و سرشار از آرزوهاي دور و درازند.ا
ارغواني
ارغواني ها پايشان روي زمين است و سر و فکرشان در ابرها پرواز مي کند(البته فکر بد نکنيد!!).عاشق دين و عرفان اند.انديشمند و عاشق مناظره و اثبات حقايق، اما هنوز معلوم نيست که چرا يک دفعه از اين رو به آن رو مي شوند و بنابراين اصلا" به فکر پيش بيني آنها نباشيد. ا
تغيير رنگ محبوب با گذشت زمان امري طبيعي است اما اگر ناگهاني باشد گاهي خطرناک و بحث برانگيز و عجيب است